فاجعه آموزش و پرورش
واقعاً یک نفر باید این سیستم پوسیده را زیر و زبر کند.
(اظهارنظر من در داخل پرانتز: گاهی اوقات حس واکنش و یا مقاومت نسبت به تبلیغات باعث میشود که سررشتهی انصاف از دست آدم در برود. این را چرا گفتم؟ "حمید سبزواری" واقعاً شاعر قوی و چیرهزبانی است. اگر با محتوای شعرهایش موافقت ندارید، بسیار خوب، مگر با محتوای شعرهای شاملو یا حتا خیام و حافظ کاملاً موافقید؟ اگر هم احساس میکنید در کتابهای درسی حق شاملو و دولتآبادی را خوردهاند بازهم بسیار خوب؛ اما اینها هیچکدام ربطی به سنجش شعر یک شاعر ندارد؛ قوت شعر حمید سبزواری به نظر من قابل انکار نیست.)
مطلب دیگری از حامد قدوسی در دفاع از پذیرش دانشجوی پولی
البته با همه مطلب موافق نیستم. اگر قرار است امکانات محدود آموزش عالی کشور در اختیار عدهای محدود قرارگیرد، قاعدتاً باید طوری اختصاص یابد که بیشترین نفع را به کشور برگرداند. مثلاً اگر فقط به اندازهی 50 نفر دانشجوی کامپیوتر ظرفیت داشتهباشیم، طبعاً باید این امکانات را به کسانی اختصاص دهیم که درآینده تبدیل به یک مهندس کاردان، خلاق، روزآمد -و درمجموع "مفید"- کامپیوتر شوند، نه کسانی که مهندس شدنشان صرفاً به درد اضافهشدن رتبهی اداری، کمکردن روی بچههای فامیل، پیداکردن شریک زندگی از طبقهی بالاتر و... خواهد خورد و از طرفی با تولید انبوه، ارزش مدرک تحصیلی را پایین بیاورند و بازهم از طرف دیگر، توقعشان برای کار بالا برود و جزو بالابرندگان نرخ بیکاری تحصیلکردگان شوند. یک چیز مهمی که به نظرم از قلم افتاده موضوع منافع غیرمادی حاصل از برنامه آموزش عالی است. قضیه فقط در ارزش مادی که مستقیماً با ریال پیمانهشود خلاصه نمیشود. مثلاً وجود دانشمندان صاحب نام در کشور بر امنیت ملی و روابط بینالمللی هم اثر دارد که ارزش ریالی آن بسیار بیشتر از ارقامی است که در محاسبهی شهریه دانشگاه و خرج خوابگاه و... انجام شود.
+ نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط محمد
|
این روزها سروصدای طرح دانشجوی پولی دوباره درآمده است و امروز هم در خبرها خواندم که در یکی-دو دانشگاه دانشجویان –طبعاً دانشجویان غیرپولی- تظاهرات و تحصن کردهاند و صدای اعتراضشان را بلند.
حقیقتش این است که طبق قانون اساسی، این آموزش و پرورش است که باید مجانی باشد، نه آموزش عالی؛ یعنی برای مجانی بودن دانشگاهها الزام قانونی وجود ندارد. بالاخره تحصیل در دانشگاه مخارج فراوانی دارد و منطقی هم هست که کسی که میخواهد درس بخواند مخارج تحصیلش را هم خودش بدهد. از آب و برق و نگهبان و کارمند آموزش گرفته تا حقوق اساتید و کتاب کتابخانه و وسایل آزمایشگاه و اشتراک اینترنت و... هزینههای سرسامآور و سر به فلک کشندهای دارد که اگر قرار باشد همه را دولت بپردازد، نتیجهاش یا شکستن کمر بودجهی دولت است و یا تنزل کیفیت و خدمات دانشگاهی. نمونهاش: کتابخانه به روز نمیشود؛ در سایت کامپیوتر بوی تجهیزات نو نمیآید؛ وسایل آزمایشگاه وجود ندارد یا کم است و درس آزمایشگاه بهصورت تئوری برگزار میشود؛ کارمند آموزش حوصله درست کارکردن ندارد و مهمتر از همه این که استاد از دانشگاه میگریزد. واقعاً چرا خیلی از اساتید برای دانشگاه وقت نمیگذارند و بیرون از دانشگاه به کار تجارت میپردازند؟ دلیلش –یا اقلاً یک دلیلش- این است که وقت استاد گرانتر از اندازهای است که دانشگاه استطاعت خرید آن را دارد؛ دیگران –مثلاً شرکت فلان- پولش را دارند و میخرند. دانشگاه بودجهی محدودی دارد و بالطبع این محدودیت بودجه سقفی بر سر دستمزد استاد میزند و نهایتاً استاد مربوطه برای کسب لقمهای نان و تأمین یک زندگی آسان آن پیشنهاد کذایی را میپذیرد و قرار داد را امضا میکند و دانشگاه را خالی میگذارد و میرود...
به هرحال من فکر میکنم نه دلیلی منطقی برای مجانی برگزار کردن دانشگاه وجود دارد و نه الزام قانونی. پول گرفتن هم هیچ مشکلی پیش نمیآورد جز یک چیز: فلان انسان تنگدستی که استعداد فراوانی دارد و یک دکتر یا مهندس یا محقق بالقوه است، به دلیل عدم توانایی در تأمین هزینهی تحصیل از درس خواندن وا میماند. چارهی این موضوع هم ساده است: بورسیهکردن دانشجویانی که وضعیت تحصیلی مطلوبی دارند از طرف دولت؛ هرکس که خوب درس خواند خرج تحصیلاتشان را دولت بدهد؛ مثلاً بگویند هرکس معدل بالای 16 داشت، تحصیلش مجانی است و هزینهی او از سوی دولت پرداخته میشود. به نظر من این کار به وضعیت آموزشی دانشگاه هم کمک میکند. الآن سناریو طوری است که درسخوانهایی که از کنکور عبور میکنند و وارد دانشگاه میشوند، به دلیل جو دانشگاه و انواع تفریحات و سرگرمیهای سالم و ناسالمی که در دانشگاه فراهم میشود، اکثراً به موجوداتی تنبل و درسنخوان تبدیل میشوند که از زیر امتحان فرار میکنند، حوصلهی کتاب بازکردن ندارند، دنبال یک لقمه نمره میگردند و... بعد دانشجویانی را میبینی که از صبح به دانشگاه میآیند و دنبال تفریحات سالم و ناسالماند و کلاس دودر میکنند و سر به سر استاد میگذارند و بعدازظهر هم در امتحان تقلب میکنند و تکلیفشان را کپ میزنند و عاقبت هم درس را میافتند و روز از نو روزی از نو. دانشجویی را یادم هست که 4 بار یک درس را افتاده بود. دانشجوی دیگری را میشناسم که اقلاً 8 سال است صبحها به دانشگاه میآید و هر ترم انتخاب واحد میکند. و خرج همهی اینها را دولت میدهد، از جیب تکتک مردم. یعنی پولها از جیب آن روستایی کشاورز، آن کارگر، آن راننده تاکسی، آن فقیری که زیر پل میخوابد و آن پیرزن علیل میرود و خرج این میشود که فلان آقا یا خانم در دانشگاه دنبال مسایل جانبی باشد یا استاد را دست بیاندازد یا داخل راهرو دود سیگار را فرو ببرد و حلقه-حلقه بیرون بدهد و هنرنمایی کند یا واحدها را یکی-یکی و دوتا-دوتا بیافتد و دوباره و دوباره و دوباره بگذراند.
قضیهی دانشگاههای دولتی هم مثل گواهینامه است. یکبار با تعیین صلاحیت داده میشود ولی هیچکس بر دوام شرایط آن نظارت نمیکند. یک بار امتحان شهر و آییننامه میدهی و بعد هم هر چقدر خواستی در اتوبان لایی میکشی و چراغ قرمز رد میکنی و ورود ممنوع میروی؛ جریمه و پلیس و دردسر گاهی پیدا میشود ولی آن کاغذ زر جایش روی قلبت امن است و کسی باطلش نمیکند. یک بار کنکور میدهی و به هر بدبختی شده خودت را داخل دانشگاه میاندازی و بعد هم هرکار که خواستی میکنی و دولت کماکان طبق وظیفه پولش را میدهد.
بهنظر من راه عادلانهی تأمین بودجهی دانشگاهها این است که ملاک پول دادن را بر درس خواندن بگذارند تا هم هزینههایی که از جیب ملت میرود در جای درستتری مصرف شود و هم چک سفیدی که با قبولی در کنکور به دست قبولشدگان میافتد، راه تنپروری را هموار نکند.
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1384ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1384ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط محمد
|
گاهی اوقات تردید میکنم که وبلاگنوشتن از عهدهی هرکسی بر میآید یا نه؛ البته با این شرط که حداقلی از حساسیت و وسواس نسبت به آنچه نوشته خواهدشد وجود داشته باشد.
یکی از معضلات امثال من که روزنامهنگار حرفهای نیستیم و پیشهی اصلیمان انتشار اندیشههایمان نیست، همین تأخیرهایی است که گاه پیش میآید و دلیل یا بهانهاش هم حتماً معلوم است و گفتن نمیخواهد: گرفتاری و سرشلوغی و فشار کار و نخارانده ماندن سر. تاریخ پست قبلی همینجا را ملاحظه بفرمایید و ببینید که چگونه گاه آدم از تازهکردن وبلاگ بازمیماند و روزها میگذرد بیهیچ نوشتهای.
البته علت بهروزنشدن وبلاگها تنها همین یکی نیست و بارها دیدهام وبلاگنویسهایی که ظاهراً روزنامهنگار هم هستند و شغل اصلیشان به نوشتن وبلاگ پهلو میزند و راه قلم تا صفحه کلیدشان دور نیست،... (جمله طولانی شد و نهاد و گزاده از دستم در رفت؛ یکبار دیگر از اول:) بارها دیدهام که آنها هم روزها میگذرد و چیزی نمینویسند که البته ظاهراً نتیجهی قبض و بسطهای روحی و آمد و شد حسوحال و طراوت ذهنی؛ بالاخره هر آدمی گاهی اشتهای نویسندگیاش کور میشود و قافیهاش به تنگ میآید و قلمش سترون میشود و نتیجهی این قبض یا بهروز نشدن وبلاگ است یا پستهای بی در و پیکر و بهدرد نخور.
این یک موضوع مهم است؛ چون همه میدانیم که بهروز نشدن یک پایگاه اینترنتی آنرا مانده و خاکگرفته و گندیده میکند و مخاطبانش را مثل برگ خزان میریزاند. بعد فردا روزی که حضرت نویسنده باز فرصت یا حال نوشتن پیداکرد دیگر خوانندگان سرحالی ندارد که پابهرکاب آماده و تشنهی شنیدن و خواندن باشند.
گاهی به ذهنم میرسد که شاید خوب باشد دو-دو و سه-سه و خلاصه چند-چند در یک وبلاگ بنویسند تا نوبت به هریک که میرسد دیگران فرصت آزادی پیدا کنند و نوبت نوشتن بین چند نفر سرشکن شود. ولی باز میبینم که این کار آن آزادی و تملک وبلاگی را از بین میبرد و دیگران را شریک جولانگاه اختصاصی قرقشدهی آدم میکند که شاید چندان خوشآیند نباشد.
بههرحال این هم نکتهای است؛ نمیدانم چگونه باید باهم جمعکرد: نوشتن و تازه نگهداشتن و احترام به خواننده را با گرفتاریها و فشار کاری و با سترونی و بیحال شدن فکری و سندروم "نخواهی نوشتن".
+ نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1384ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در جمعه 2 اردیبهشت1384ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط محمد
|
مسألهی دیگری که در نوشتهی آقای آرش کمانگیر و حرفهای دیگران مشاهده میشود –از جمله این کامنت (هفتمین نظر) آقای حامد قدوسی- این که است میگویند در فلان آیهی مربوط به فلان حکم، خطاب قرآن به "مؤمنان" است، نه همهی مردم. بسیارخب، کدام دستور دینی است که خطابش به مؤمنان آن دین نباشد؟ اصلاً مگر معنا دارد که دین، به کسی که آن را قبول ندارد فرمانی بدهد؟ فرضکنید که در قرآن بهجای عبارت "به مؤمنان بگو"، آمدهبود "به همه بگو"؛ آیا صورت مسأله تغییر میکرد؟ آیا این خطاب باعث میشد کسی که اصلاً این قرآن و پیامبر را قبول ندارد به این دستور عمل کند؟ عملکردن به احکام شرعی اساساً مسبوق به پذیرش حقانیت شارع است و کسی که به شارع اعتقاد ندارد، اصلاً موجبی برای عملکردن به دستورات او نمیبیند. وقتی شما از کسی بخواهید فلان کار را انجام بدهد یا ندهد، این پیشوند هم در بطن ماجرا مستتر است که "اگر مرا قبول دارید..."، والا اگر قبول ندارید که اصلاً موضوع دستوردادن منتفی است.
حال از یک طرف دیگر به مسأله نگاه کنیم. وقتی شارع دین معتقد است که این دین برحق است، از این منظر میتوان گفت چون همه افراد بشر موظف به تبعیت از حق هستند، پس همه وظیفه دارند ایمان بیاورند. بنابراین از این منظر، دستورات دینی که خودش را برحق میداند، درحقیقت خطاب به تمام افراد بشر است؛ چون وقتی این دین برحق باشد، همهی افراد بشر موظف به ایمان به آن خواهندبود و وقتی به آن دین مؤمن شدند، موظفاند به احکام آن عملکنند. فرضکنید شما مدیر یا فرمانده یک گروه شدهاید؛ اگرچه وقتی دستوری میدهید، لاجرم منظورتان به کسانی است که مدیریت شما را پذیرفتهاند، اما با یک نگاه فراتر، اگر قبول داشتهباشید که حق مدیریت بر گروه را دارید، همهی افراد گروه را موظف به قبول مدیریت خودتان میدانید و انتظار دارید دستوراتتان را اجرا کنند؛ یعنی از این نظر خطابتان به همه است.
بنابراین، با این نگاه، حتا وقتی که در قرآن حکمی خطاب به "مؤمنان" بیان شدهباشد هم در حقیقت مخاطبش همهی بشریتاند؛ چون براساس یک استدلال فراتر، همهی افراد بشر موظفاند به سلک این "مؤمنان" درآیند.
بر این اساس من معتقدم که این مسأله، محلی برای درآویختن ندارد.
+ نوشته شده در جمعه 2 اردیبهشت1384ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط محمد
|