+ نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1384ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط محمد
|
رشد 237 درصدی در بازدیدکنندگان سایت فایرفاکس
در نهماه گذشته. یک نکتهی جالب دیگر در پاراگراف سوم همین گزارش: مردها اغلب اوقات زودتر به تکنولوژیهای تازه روی میآورند.
چگونه سر داوران کنفرانس کلاه رفت
چرندیات تولیدشده توسط یک نرمافزار تولید متن اتوماتیک در "کنفرانس جهانی سیستمیک، سیبرنتیک و انفورماتیک" پذیرفتهشد. اصل مقاله هم اینجا ست (پی.دی.اف).
پینوشت من: اگر حال داشتم یک نرمافزار هوشمند تولید شعر سپید فارسی مینوشتم و...
+ نوشته شده در شنبه 27 فروردین1384ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1384ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط محمد
|
یکی از دوستانم تعریف میکرد که در یک گزارشی کاری، الگوریتم مشهوری که برای تست یک ویژگی اعداد طبیعی بهکار میرود را ارائهکردهبوده و بعد کارفرما گزارش را به این بهانه که " مراجعتان باید جدیدتر از سال 2000 باشد " پسمیفرستد. این بندهی خدا هم شاکی بود که: "خب از ضرب و تقسیم هم استفاده کردم؛ آنها که قدیمیترند..."
وقتی که میگوییم "قدیمی" و "کهنه"، اغلب اوقات سیاق کلام میطلبد که "پوسیده" و "گندیده" را هم ضمیمهکنیم. از آن واضحتر بار منفییی است که در کلمات "عقبماندگی" و "ارتجاع" وجود دارد. نمیخواهم از زبان فارسی انتقادکنم؛ هدفم تنها نشان دادن ناخنهای سیاه یک مغالطهی مهم است که گاه و بیگاه پشت در ذهن همهی ما میآید در میزند و ظاهرش هم به مذاقمان خوش میآید و صدایش هم به صدای بزبزقندی شباهت فراوانی دارد. یک پیشفرض نادرست که خیلی وقتها سروکلهاش در استدلالهای ما پیدا میشود: اینکه چیزهای قدیمی "بد" اند و چیزهای جدید، "خوب". بهعبارت دیگر اینکه محور زمان به نفع حقیقت و حقانیت جلو میرود و پیشرفتن زمان به معنای تکامل و بهترشدن و "بوی بهبود ز اوضاع شنیدن" است. سرنخ این قضیه را هم درست نمیدانم به کجا میرسد، ولی احتمال میدهم که تئوری داروین و همچنین کمونیستها در آن بیتأثیر نباشند.
نکته این است که "زمان" در تعیین حقانیت هیچگونه تأثیر و اقتضایی ندارد و از نظر منطقی کاملاً بیطرف است. حرفهایی از این قبیل که "بشریت در حال پیشرفت است" و امثال آن نیز از قبیل همان استعارههایی هستند که قبلاً گفتهبودم گاه کمر به خدمت مغالطه میبندند. همانگونه که بسیاری از امور نسبت به گذشتهها بهتر میشوند، ممکن است بسیاری از امور دیگری نیز به قهقرا بروند. برآیند تمام ویژگیها و شؤون زندگی بشری هم –اگر کسی حوصلهکند و ملاکی برای سنجش آن ارائه دهد- شاید گاه بهتر از گذشته شدهباشد و گاه بدتر. یک نمونهی پیش پا افتادهاش جنگ است. ملتی در صفا و آرامش زندگی میکند، بعد جنگ میشود. پس گذر زمان اوضاع را بدتر کرد. بعد دوباره صلح میشود پس گذر زمان کار را بهتر کرد. آیا منطقی است که از صلح و آرامش دوباره سر باززنیم و آن را ارتجاعی و بازگشت به عقب بنامیم؟
از سوی دیگر، هیچ دلیلی وجود ندارد که چیزی که جدیدتر است از چیز قدیمیتر بهتر باشد، یا برعکس. حال و آینده و گذشته در تعیین حق به ما هیچ کمکی نمیکنند، چون تابع حقیقت اساساً مستقل از محور زمان است. نه گذشتهها بهدلیل گذشته بودن ارزشی دارند و نه زمان حال میتواند برگذشتهها فخری بفروشد؛ نه چیزی به دلیل "سنت" بودن خوب میشود و نهچیزی بهدلیل "کهنه" بودن، بد. زمان بیخیال حقایق میگذرد و ما ارزش گزارهها را باید بهخودشان و با ملاکهای منطقی و ارزشی خودمان بسنجیم، نه با ماضی و مضارع و مستقبل.
یک جور دیگر بگویم؛ گفتهشده است که دفاع از حجاب عقبماندگی و ارتجاع است و ما برگشتهایم به مسایلی که –بهفرض درستی آن روایت- چهلسال پیش دغدغهی مرحوم دکتر شریعتی بوده –و لابد باید تا بهحال حلشده باشد-. حالا من همین استدلال را با یک تغییر متغیر مطرح میکنم، ببینید ذائقهی شما چهقدر آن را منطقی میداند: "کراواتزدن سالها بود که در جامعهی ما از رونق افتادهبود و اقلاً بیست سالی میشد که تعداد کراواتیهایی که روزانه در خیابان دیده میشد به عدد انگشتان دست هم نمیرسید. حال بعد از این همه سال، ارتجاع دامن جامعهی ما را گرفتهاست و برگشتهایم به بیستسال پیش. روزبهروز استفاده از کراوات بیشتر میشود...".
(نکند اشتباه کنید و در پیچوخم مثال گیر بیفتید. نمیخواهم از کراواتزدن انتقادکنم. کراواتزدن -به نظر مرجعیت مورد رجوع من- از نظر شرعی هیچ اشکالی ندارد. فقط خواستم با یک مثال نشان دهم که "مربوط به گذشته بودن" ربطی به خوب و بد بودن و درستی و غلطی ندارد.)
به یکمثال دیگر ختم میکنم که در یکی از نوشتههای اخیرم هم دستمایهی کنایهای شدهبود: دودوتا، چهارتا هم قدیمی و کهنهاست و شاید سابقهاش به هزاران سال پیش برگردد.
+ نوشته شده در شنبه 20 فروردین1384ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در شنبه 20 فروردین1384ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1384ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط محمد
|
توضیح: هم بهدلیل گرفتاریهای کنونی خودم و هم برای اینکه درازشدن کلام حوصلهی مخاطبان را سر نبرد، قصد دارم انشاءالله توضیحاتم در مورد نقد و نظرات آقای آرش کمانگیر را در قالب چند مطلب کوتاه که هرکدام یک موضوع مستقل دارد، منتشرکنم. خواهم کوشید هر نوشته از نظر خودش کامل باشد و درحقیقت حرفهای آن خوانندهی محترم را تنها دستمایه و بهانهای کنم برای گفتن برخی حرفها. لذا اگر بعضی ادعاها که طرح میکنم و بهنقدشان میکشم را آن خوانندهی محترم قبول ندارند، چه بهتر؛ خلاصه اینکه باعث سوء برداشت و خردهگیری نشود.
یکی از مطالبی که از خیلی زبانها شنیدهایم این است که "فلان مطلب در کجای قرآن آمدهاست؟"؛ به سیاق استفهام انکاری که با لحن یک سؤال طلبکارانه -و نه پرسشگرانه- ادا میشود. منظور اصلی هم این است که چون فلان مطلب در قرآن نیامده، پس غلط است.
البته انکار نمیتوانکرد که احکام مستقیماً ذکرشده در قرآن، اولاً بهدلیل اهمیت بالای قرآن بهعنوان متن اصلی دین اسلام و ثانیاً بهدلیل استحکام و تردیدناپذیری سندیت این متن، از اطمینان بیشتری برخوردارند. و کم هم نیستند چنین احکامی؛ حکم حجاب، ارث، برخی مجازاتها، حج، نماز، روزه و حتا برخی احکام شکارکردن - بهاجمال یا تفصیل- در قرآن آمدهاست. حتا در مورد نکات جزیی همچون حریم خصوصی والدین در خانه و اینکه فرزندان در زمانهای خاصی که مخصوص خلوت واستراحت والدین است، باید حتماً قبل از مراجعه به آنها اجازه بگیرند و...
با این همه، بسیاری از احکام هم مستقیماً در قرآن ذکرنشده و یا تنها بهصورتی کلی و مجمل بیانگردیدهاست. مثلاً در هیچکجای قرآن گفته نشدهاست که نماز صبح دو رکعت و نماز ظهر چهاررکعت است، یا در رکعت سوم به بعد نمازهای روزانه باید چهچیز خوانده شود.
نکتهی اصلی اینجاست که قرآن تنها منبع استخراج دین نیست و بسیاری از جزئیات احکام و حتا اعتقادات دینی توسط پیامبر –و بنا به اعتقاد شیعی، توسط امامان معصوم بعدی- بیان شدهاست. کلیت این موضوع نیز در خود قرآن آمده و مؤمنین به تبعیت از فرمانهای پیامبر دعوت شدهاند. حتا از این هم بالاتر، آیهای از قرآن بیان میکند که پیامبر نسبت به مؤمنین حتا از خودشان هم اولویت بیشتری دارد. باز در جایی دیگر، پیامبر بهعنوان الگویی نیکو معرفی شدهاست؛ یعنی نه فقط فرمانهای پیامبر لازمالاتباع است، بلکه حتا رفتار فردی او نیز –اگرچه دیگران را به تبعیت از آن امر نکند- الگویی شایسته برای پیروی بهشمار میآید. بنابراین، عمل به جزئیاتی که توسط پیامبر بیانشده –نظیر کیفیت نماز خواندن، جزئیات گزاردن حج و...- با در نظر گرفتن این استدلال، لازمهی عمل به فرمانهای قرآن است؛ یعنی وقتی قرآن دستور میدهد که هرچه پیامبر میگوید انجام دهید و پیامبر هم در مورد الف حکمی بدهد، دستور الف معالواسطه و غیرمستقیم، همان دستور قرآن محسوب میشود و فرد مسلمان موظف به اجرای آن میباشد.
البته بازهم قبول دارم که در مورد فرمان مستقیم قرآن و فرمان پیامبر یک تفاوت وجود دارد و آن تردیدپذیری نقلهای تاریخی و روایاتی است که به پیامبر منسوب میشود؛ حالآنکه چنین تردیدی در مورد متن قرآن وجود ندارد. در اینجا است که فرد کارشناس، اقوال و روایات مختلف را بررسی میکند تا واقعیت را دریابد و سره را از ناسره بازشناسد.
بههرحال، خلاصه کلامم این است که استناد به اینکه فلان مطلب در قرآن نیامده، دلیلی کافی برای مردود شمردن یک حکم نیست، چون خود قرآن به اطاعت از فرمان پیامبر نیز دستور داده و لذا منبع اعتبار احکام به پیامبر نیز تسری داده میشود.
ناگفته نماند که این شبه-استدلال (که حکمی به دلیل نبودن در قرآن باطل است) در بسیاری موارد صرفاً برای نوعی بهانهجویی و جدل آورده میشود؛ چون اگر کسی برای رهاشدن از قید و بند احکام شرعی بگوید فقط احکامی که در قرآن آمدهاست را معتبر میداند، بازهم نمیتواند به نتیجهی مطلوب خود دستیابد. نمونهاش هم همین حکم حجاب برای زنان و حکم نگاهکردن برای مردان است که در قرآن هم به صراحت آمده، اما بازهم خیلیها را خوش نمیآید.
+ نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1384ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1384ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط محمد
|
کامنت عصبی یک خواننده (متأسفانه در خانهی این میزبان محترم کامنتها لینک ثابت ندارند یا من بلدنیستم. بههرحال کامنت دوم)
خلاصهاش تقریباً این میشود: "کیهستی؟" "چرا نظر میدهی؟" و "این چیزها بهتو چه مربوط است؟" و مهمتر از همه اینکه "چون نوروز باستانی را تبریک نگفتهای پس مشکوکی"!...
نمونهی بارز خودشمولی پارادوکسیکال را مشاهده میکنید؟ حضرت والا در همان حالی که به وبلاگ من آمده و در مورد خودم و نوشتههایم نظر میدهد، من را مورد استفهام انکاری قرار میدهد که چرا نظراتم در مورد جامعه و فرهنگ را در وبلاگ شخصیام مینویسم.
در مورد شغل کاذب
نکته بینی جالب حامد قدوسی.
موزیلا بابت گزارشکردن باگها پول میدهد
هر باگ 500 دلار
جنگ گیگابایتها بین گوگل و یاهو: جیمیل 2 گیگ میشود
... و البته ظاهراً به نفع من و شمای کاربر. البته یادتان نرود که با استفاده از ایمیل این سرویسهای معروف تمام زندگی الکترونیکیمان را در معرض دیدشان قرار میدهیم و درمجموع خیلی هم مجانی تمام نمیشود.
نسخهی نهایی سرویسپک ویندوز سرور 2003
خدا بده برکت.
+ نوشته شده در شنبه 13 فروردین1384ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط محمد
|
آقایی –که نمیدانم "آرش کمانگیر" بخوانمش یا "دوران ما"- نقد و نظری مفصل –و هم مصور- نوشتهاند در مورد نوشتههای اخیر و بهزعم ایشان "دفاع ناشیانه"ی من از حجاب. فعلاً نوشتهی ایشان را مطالعه کنید تا انشاءالله توضیحات و پاسخهای من آماده شود –که ممکن است بهدلیل گرفتاری احتمالی من در چندروز آینده کمی دچار تأخیر شود-. البته هم ایشان و هم مراجعانی که از طریق ایشان تشریففرمای اینجا میشوند را به مطالعهی –شاید مجدد- آن چند نوشته (1، 2، 3 و 4) دعوت میکنم، چون توضیح برخی از مطالب ایشان در همان نوشتههای اصلی موجود است و برخی دیگر از مطالبشان نیز اصلا مورد اهتمام نوشتهی من نبوده و بهگمانم از نوعی سوءتفاهم نشأت گرفتهاست. کامنتگذاری برای آن چند نوشته را هم باز میگذارم تا گویندگان و نویسندگان بازهم بگویند و بنویسند. در ضمن توجه ایشان را هم سپاس میگذارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین1384ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط محمد
|
چند وقت پیش از طریق یک لینکَ ندانم در کجایی، گذارم به یکی از سایتهای سیاسی که گاه و بیگاه از غربال مخابرات رد میشود و نمیشود افتاد و چشمم درگیر جملهای شد که در نوار لغزان (محصول معادلسازی بالبداههی من) سر میخورد و راست میرفت و چپ میآمد:
"براي آنکه به طريق خود ايمان داشته باشيم، لازم نيست ثابت کنيم که طريق ديگران نادرست است. کسي که چنين مي پندارد، به گامهاي خود نيز ايمان ندارد."
و بعد هم نام حضرت تولیدکنندهی جمله: جناب پائولو کوئليو. من البته نه کاری به کار آن سایت دارم و نه میخواهیم پاپیچ این بندهی خدا –مرتکب جملهی فوق- شوم، چون تا به امروز کتابهایش را بیش از یک-دو صفحه ادامه ندادهام و تنها یکبار زندگینامگکی (منظورم تصغیر کلمهی "زندگینامه" است، نه تحقیر عمر گرانمایهی نویسنده؛ به عبارت دیگر منظورم این است که "زندگینامهی کوتاهی") از او خواندم که آنهم خیلی به کارهای ادبیش ربط نداشت.
به هرحال، حاشیه را دراز نکنم؛ کمابیش حرصم گرفت از دست این جمله و دیدم که نباید گریبانش را نگیرم. آخر آقای عزیز؛ دیگر در "اجتماع نقیضین" که نمیشود اجتهاد کرد یا با خانهتکانی ذهنی، آن را داخل کیسهی زباله کرد و گذاشتش زیر تیر چراغ برق سر کوچه. بالاخره اثبات صدق گزاره "پ" به معنای اثبات کذب گزارهی نقیض "پ" هست یا نیست؟ مگر میشود بگوییم "امروز باران میآید" و معنایش این نباشد که "چنین نیست که امروز باران نمیآید"؟ بالاخره دنبال اثبات هر مطلبی که باشیم و هر گزارهی معناداری که از دهن ما برون تراود، همارز همین است که بگوییم غلط بودن آن نادرست است و نادرست بودن آن غلط. لااقل احترام ریشسفیدها و پیر و پاتالهایی مثل "دودوتا، چهارتا" را نگهداریم؛ درست است که کهنه و قدیمی و متعلق به دوران ماقبل مدرناند...
پینوشت: اگر سعی دارید جملهی جناب کوئیلو را طور دیگری تعبیر کنید، خود دانید؛ من مطلبم را براساس تأویل خودم گفتم. اگر آن جمله را سزاوار این تفسیر نمیدانید، بسیار خوب؛ یک جملهی دیگر از دور و برتان انتخاب کنید و بگذارید آن وسط و بعد نوشته را با این تغییر متغیر از نو بخوانید. به زبان بیزبانی میخواهم بگویم جان کلام را بچسبید، نه جرجیس بینوایی را که من آویزانش شدهام. فتأمل.
پینوشت دوم (برای کسانی که بازهم توضیح لازم دارند): عزیز من؛ منظورم این است که مسألهی احترام به عقیده دیگران و مدارا با عقیدهی مخالف یک بحث اخلاقی و منشی است، نه یک موضوع معرفتی. از هول حلیم مدارا و تحمل که نباید در دیگ نسبیگرایی و سوفیسم افتاد. احترام به مخالف و مدارا یعنی در عین این که میدانیم و ثابت شدهاست که عقیدهی مخالف ما غلط است، اما در برابر او شکیبایی بهخرج دهیم و مثلا گریبان او را چاک ندهیم؛ نهاینکه اصلا درخت معرفت را از ریشه دربیاوریم و نقیضین را در یک آش بریزیم و هم بزنیم و تناول کنیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط محمد
|
"جامعه اين را ميخواهد...". معنی این جمله چیست؟ این جمله را نمیتوان یک گزاره واقعی دانست، چون مفهوم ظاهری روشنی ندارد؛ جامعه که انسان نیست که این را بخواهد یا آن را نخواهد. درست مثل این جمله که: "جامعه بدینسو میرود..."؛ مگر جامعه پا دارد که به طرف چیزی قدم بزند؟ مثل این است که بگوییم "جامعه میخوابد" یا "مسواک میزند" یا "چلوکباب میخورد" یا "به ساندویچ سس میزند". این جمله را نمیتوان به معنای ظاهری و حقیقیاش حمل کرد، چون در آن صورت خطای انسانانگارانه (آنتروپومورفیک) به وضوح بر پیشانیاش فریاد خواهد کرد.
پس این جمله لزوما باید حاوی نوعی استعاره و مجاز باشد که در عالم شاعرانگی نمودهای بیشتر و فراوانتری دارد: همانطور که حافظ "عروس هنر" را به "حجلهی حسن" میفرستد یا موسوی گرمارودی میتواند بگوید "درخت میوههایش را به خدا تعارف میکند" یا شاملو " دندان خشم" نازلی را "بر جگر خسته" او میبندد. اینها همه جملاتی استعاری اند که معنای آنها ظاهری و حقیقی نیست.
اما بالاخره، سوای از شعر و شاعری، عبارت "جامعه اين را ميخواهد..."، باید یک معنای روشن و منطقی داشتهباشد، یعنی باید دقتکرد که مقصود از این استعاره دقیقاً چیست و معنایی که از "جامعه" منظور میشود کدام است. اگر منظور از "جامعه" مجازاً "همه افراد جامعه" باشد، باید دانست که بیان گزارهای که در مورد تکتک افراد یک جامعه صادق باشد، الحق ادعای بزرگی است و باید احتیاط واجب در مورد آن ملحوظ گردد، چون نباید هیچ مثال نقضی داشته باشد. اگر مقصود آن است که "جامعه" مجازا به معنی "اکثریت افراد جامعه" است، بازهم باید دقت کرد؛ اکثریت از پنجاه به اضافهی اپسیلون شروع میشود و تا صد منهای اپسیلون ادامه دارد. اکثریت پنجاه و یک درصدی هیچوقت با اکثریت نود و نه و نیم درصدی همسنگ و همارزش نیست. ضمن آنکه باید معلوم باشد که این ادعا به کدام سندی مستند میشود. فراموش نکنیم که گاهی اوقات جملهی واقعی پشت این ادعا چیزی نظیر این است که "در نظرسنجي از قشر الف جامعه مشخص شدهاست که ب درصد آنها فلان اعتقاد را دارند. اين نظرسنجي با شرکت پ نفر از ساکنان منطقه ج انجام شدهاست که چ نفر آنها زن و ح نفر آنها مرد بودهاند و..."
بههرحال اگر بخواهیم مسحور اثر روانی و غیرمنطقی ناشی از بهکاربردن این جملات نشویم، یک رمزگشایی لازم است تا معنای دقیق و واقعی از پوستین ادعای نادقیق و استعاری بیرون کشیدهشود. اشتباه نشود؛ سخن از ممنوعیت استفاده از استعارهها نیست –که ارتکاب آنها حتا در دنبالهی همین جمله نیز مشهود است-، حرف آن است که استعاره و مجاز و تشبیه و دیگر آرایههای ادبی، یا مربوط به جهان شاعرانه است و یا اگر در حرفهای علمی و منطقی و دقیق ظاهر میشود باید در خدمت درک بهتر و فهم آسانتر مدعا قرار گیرد؛ نه اینکه جای استدلال را بگیرد و در خدمت مغالطه بکوشد.
یک نمونهی جالب را نگاه کنید: "چرا فرزندتان را تحت تربیت بسته خانوادگی قرار میدهید؟ بگذارید بچه در دامان جامعه بزرگ شود". یک جملهی باکلاس روشنفکرانهی زیبا و شاعرانه و پذیرفتنی. اما مگر جامعه انسان است که دامن داشته باشد و بتواند بچه را در آن بپرورد؟ معنای اصلی و دقیق "جامعه" در اینجا همان مربي مهدکودک، بچههايي که در خيابان اطراف خانه بازي ميکنند، رانندههاي تاکسي، مغازهدارهاي محل، برنامههای تلويزيون، گروه دوستان مدرسه و امثال آنها است؛ در حقیقت، آن جمله به این معناست که بچه را رهاکنید تا به دست این افراد تربیت شود و از آنها زندگی کردن را یاد بگیرد.
اگر استعاره خوشنمای "جامعه" را کنار بزنيم و واقعيت را از زيرش بيرون بکشيم، خواهيم ديد که پشت خيلي از جملات زيبا، مفاهيم نهچندان دلپذیری خوابيدهاند. دستکم این قدر هست که جمله "بچه را به دامان جامعه بسپارید" با جملهی "بچه را به دست راننده تاکسی و مربی مهد و بچههای کوچه و... بسپارید" اثر روانی کاملا متفاوتی دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین1384ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط محمد
|